حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

ماهی و دریا

Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎

تنگ خالی زماهی که ندارد جانی

ماهی از بهر دریا گرفتست جانی

حال واگویه ی این تنگ زخالی بودن

از بهر ماهی چه زاری بودن

ماهی زدریا برفت با لبخند

آه از تنگ شکسته خبری نگرفتن

تنگ گرچه زده در خود شکسته از غم

ماهی از آن رها با رفتن

رفتنو به دریا چه شادان گشتن

صید ماهیگیر ندارد زماهی خبری

نان آن را به سختی بستن

این است قصه ی زندگی چند ماهی

یا که چرخو فلک این تب بارانی

در دل شب سکوت منو فریادی دگر

آه دریا چه شوری به دل بارانی

حسام الدین شفیعیان

مترسک تنهایی

Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎مترسک تنهایی ها چرا غمزده ای

در میان شب روز چرا تب زده ای

چرا قصه ی اینجا تبی مفرد داشت

با فعلو مضارع غمی مبهم داشت

روی شاخه های فردا برگی از پائیز بود

قصه از اول خط برگ ریزان تب جالیز داشت

آدم برفی هم مثل این شعر غم فردا داشت

کوچه ی شب زده در تاریکی قصه ی مردنو مرگو تب پائیز داشت

حسام الدین شفیعیان

/روزهای تاریک ،شب های روشن/

Related imageRelated image

/روزهای تاریک ،شب های روشن/

اینجا شبهایش بوی دلتنگی دارد

کلاغ قصه باز هم قصه ناگفته از زندگی دارد

برایم ساز میزنیو من با ساز زندگی شهر را تار میزنم

بلند زیر آواز میزنم غم را بیدار میکنم

کمی با او حرف میزنم

دفترم را که میخوانی

بدان برای اشکهایت کمی واژه کم داشتم بجایش نشدم شاید مرحمت اما برایت قصه از فردا بدون 

کمی بودن از فالش میزنم

حسام الدین شفیعیان

قصه شب

Related imageImage result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎Related imageمنو ماه و Related imageقصه شبو شب زده باز تنهائیم

دیوار شهر بلند ما چقد کوتاهیم

شبو خط شکستن به صبح باز ما را ببرد با خود بی من زخودی

من خود خود شکن از خود بیخود زدرون قفسی

باز تبر زفعلو زماضی بعید

ساختن فردا با مثنوی زندگی از شب شکنی تا خود صبح 

قصه شب غزلی تا دل صبح

ما در بارگه مسیر طوفان افتیم

هم کشتیو هم ساربان ها سازیم

باز قصه تب طوفانی زده طوفان زشعرم دل دریایی زده

باز جمله زفعلم پیدا

حال اندر دل من غم شیدا

مرگ دروازه قاپیدن جسم

روح خسته زجسمی خسته

شب همه شب شکن سد بدلت

که به دریا بزنی در به دلت

اینجا هوا میل شنفتن دارد

قصه شب همی فعل نبردن دارد

با دل من همی تار شنفتن دارد

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/زندگی/


/زندگی/Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎

من با قافیه ها هم وزنم

یک مصرع پر حرفم

من قافیه ی سرگردان بی حرفم

یک سبد شعر پر دردم

جایی در اخر بیت ها یا یک مثنوی پر از خار برگم

اخر خواب ها

یا اول سپیده ی صد برگم

نشسته بر تاج رنگین کمان

یا شیرازه ی ریشه ای پر دردم

کنج گنج تو یا روی طاقچه بی برگم

درخت تنومند کاغذ شده ی این برگم

سفرنامه ی تو شاید این قصه ی صد برگم

توی دفتر خاطراتت پر سکوتو بسته از دردم

حسام الدین شفیعیان