حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

/بسوی او/


/بسوی او/Related image

Related image

من نه منم که من منم من زخودم زکم منم

تو توئیو تو من منی من زتو بی من کم منم

من زمن شکسته ام من زخودم شکسته ام من منمائیم که من

چو بتو پل زدم منم که شد زمن منی دگر زاو زما

زما دگر زمن گذر زخود گذر زمن زما شدن گذر

تا گذری زمن زخود به او رسی زمن زخود

گهر جان خود نما خرج گوهر شدن زاو

چون زخودت گذر کنی بت شکنی زخود کنی زخود دگر

ذرتن مثقال حساب شرتن مثقال حساب

وزنه چونو چون چرا چنین زخود زبد کنی

زپر کنی تا که جهان دگر بتو کند دوای درد تو

هنر کنی به دل زنی به جانو تن تو مهر زنی

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/دیوار شهر/

/دیوار شهر/

Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎

روی دیوار شهر نوشته بودم از غمها

چراغ قرمزی که میبرد زندگی را تا فردا

میان چند رد شدن از کودک گلفروش

که میزد ساز غمهایش را برای چراغی از رنگهای دگر

چتر بهانه ای بود برای خیس نشدن

اینجا باران دلتنگی هاست

حسام الدین شفیعیان

/عشق برای جمله شدن آسان بود/

/عشق برای جمله شدن آسان بود/


عاشقی را چه بگویم با توRelated imageRelated imageImage result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎

باز الف گویمو میمش با تو

دو به تشدیدو دو صد هلهله اش هم با تو

منو من زمنم کم زعشقم که غزل شعرو دو بیتش با تو

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/منم پاییز تویی رویش فصلی چون بهاران/

/منم پاییز تویی رویش فصلی چون بهاران/

Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎Image result for ‫عکاس-حسام الدین شفیعیان‬‎

مثال برگی چو پائیزم

غم انگیزم چو دریایی چه شور انگیز منم موجو تویی صخره

منم پاییز تویی سر سبزی دشتی دلنگیز منم خورشید تویی ماهم

منم نامه بر دلها تویی نامه نویس عشقها

چو عشقی دریایی چو بارانی تو انگیزش رویایی

منم فصل خزان زندگی تویی چون گل گلستانی تویی چون گل به بارانی

تویی نورو تویی عشقو تویی شورو منم غم انگیز ترین پاییز

بباران باران عشقی شو به این بیابان غم ان در انگیزش من حاصل رویش شو چو فصل بهارانی

حسام الدین شفیعیان

/نقطه ها/

/نقطه ها/

Related image

شهر خوابیده من مجنون زده باز بیدارم


شب قصه شدو من هنوز بیدارم


توی دنیای خودم سخت زخود میگذرد


من از این درگذری ها به صبح بیدارم


شب قصه ی نامفهومیست که به صبحش زده نامعلومیست


شب قصه ی بالو پر غمگین دارد


وسط شعر دو نقطه تب سنگین دارد


شب قصه ی شوریدگی از باختن صبح


تا به دروازه خوشبختی به خوابیدن صبح


شب ملولم چو پریزادیو من در تب تو


من نمی گویمو تو گفتن تو


وسط شهر یکی داد زخفتن میداد


لالایی نامفهومی زمردن میداد


سر چهارره یکی داد بلندی میزد


توی تب های تپیدن یه نفر گل میزد


توی روزنامه فردا همی امروز بود


فردا زفردایی دگر پیروز بود


شایدم نقطه زجمله زده باز شیدایی


واژه ای که میبرد جمله ها را ویرانی


تلخ تر از قهوه ی تلخی شده بود این قصه


دوز آن چند به اسپرسویی بازم خسته


دگر از فنجانت قهوه از شعر نگفتن دارد


تلخی آن دو بیتی شنفتن دارد


ته فال تو زدم بد زده بود بر شعرم


گفتم دوباره بخوری از مردن


خوردمو زنده شدم گرچه که مردم زغمت


شعر را بر دار قالی زدمو طرح شدم تا به دلت


من خسته زمنی که شدش بی من از این


من ببردم که منی میبرد از خفتن من


خواب در رگ های قاصدک های ذهنی خسته


ساز غم میزند اینبار مردی خسته


شده ام شعر برایت که مرحم بشوم زخم شد بر تن کاغذ که بد زخم بشوم


شوریدگی از شعر دگر میباید من ببردم غزلی که به مردن دارد


آخر بازی از این کاغذو کاغذ بازی مشق شب شعر غزلو سه خط کاغذ بی خط رنگی


رنگ زد واژه ای که زنگی داشت،زنگ آن در به دری شهر قصه ماتم داشت


توی این حالو هوای دل من تب میزاشت شهر قصه کمی تب میزاشت


گفته بودم غزلم را به آتش سوزان


غزلی شو دگر شعله به آتش شوران


شور شد هم غزلم از پی شوری خسته


خود تکاندم که دیدم شدم باز خسته


خستگی تب مفرد زماضی بعید حال بعیدو قبل بعیدو روزها مدید از بودن


هجایای خسته که بلند خوانی ندارد ای عزیز تشدید مکرر ندارد که عزیز


تو بخوان هم غزلم هم دو سه بیتی اثرم تا ببینی که زغم تار زحال غزلم


دروازه ی آرزوهایی خفته شهر خفته غزلم خفته ز خطی خفته


من از این شعر برایت رودی به دریا بزنم


دریا موجو من ساحل از آن صخره ز درد خود خسته


برای شعر مرحم شایدم زخمی ز آن در هم


نقطه ها را فراموش نکن خط اول تولد کلمه از رسیدن به شعری بود کوتاه از زندگی با نقطه


شاعر-حسام الدین شفیعیان