تنگ خالی زماهی که ندارد جانی
ماهی از بهر دریا گرفتست جانی
حال واگویه ی این تنگ زخالی بودن
از بهر ماهی چه زاری بودن
ماهی زدریا برفت با لبخند
آه از تنگ شکسته خبری نگرفتن
تنگ گرچه زده در خود شکسته از غم
ماهی از آن رها با رفتن
رفتنو به دریا چه شادان گشتن
صید ماهیگیر ندارد زماهی خبری
نان آن را به سختی بستن
این است قصه ی زندگی چند ماهی
یا که چرخو فلک این تب بارانی
در دل شب سکوت منو فریادی دگر
آه دریا چه شوری به دل بارانی
حسام الدین شفیعیان