پس پیمبر گفت با آن بندیان
هست ایا مرشما را در میان
کوبیاموزد خط و خامه را
بهرده مسلم کتاب و نامه را
پس کنم آزاد او را بیدرنگ
گرچه با ما آمده ازراه جنگ
خط و آزادی در آن همسنگ بین
علم و حریت در آن همرنگ بین
این چنین است شیوه ی آیین ما
شیوه ی پیغمبر و هم دین ما
گفت پیغمبر که دانش را طلب
گربه چین باشد نباشد در حلب
کسب دانش بهر مسلم واجب است
جهل او را سوی حق چون حاجب است.
دامن کوه احد سال دگر
شاهد جنگ قوای خیر وشر
گفت پیغمبر به یارانی زخود
حافظ این تنگه باشید در احد
هان مباداتنگه را کرده رها
تانیاید دشمن ما از قفا
کرده آهنگ هزیمت کافران
خواب غفلت آمده برناظران
مسلمین سرگرم در میدان جنگ
گشته مشغول غنایم بیدرنگ
بار دیگر کافران گشته روان
چون حرامی که زند بر کاروان
عرصه را بر مومنان آورده تنگ
تا بگیرند انتقام خود به جنگ
پس شهادت یافت حمزه آن بزرگ
آن مسلمان سلحشور سترگ
چون محمد زاده شد یک ساله شد
پس حلیمه از برایش دایه شد
برد او را سوی صحرا و دیار
شد برایش دایه و غمخوار و یار
دید از کودک صفای دیگری
برکت و مهر و وفای دیگری
همچنان او را بجانش دایه شد
تا که کودک همچنان پنج ساله شد
داد کودک را به مادر کو زجان
گریه می کن از فراقش در نهان
رفت مادر از برش سال دگر
گرچه از سررفته بودی ش پدر
گشت عبدلمطلب او را کفیل
بود تا هشت سالگی او را وکیل
پس ابوطالب عم آنجناب
قیم او گشت تا دور شباب
بس امانتداربودی حضرتش
زین بدی نامش امین و شهرتش
چون خدیجه نام نیک او شنید
مصطفی را صاحب اکرام دید
کرد او را محرم اموال خود
کار و بار خویش دست او سپرد
همچنین گفتا خدیجه با غلام
که بیاور از محمد تو پیام
در سفر آنچه تو دیدی زین جوان
بهر من گو گفتنی های نهان
چون محمد بازگشتی از سفر
آن غلام دادی به خاتون این خبر
که کبیر اراهب نسطوریان
در میان راه دیدی این جوان
کرد راهب گریه از دیدار او
گریه ای از شوق و ذوق و آرزو
گفت حقا کاین همان آزاده است
مژده ی او را مسیحا داده است
جلوه حق ست نور عین او
هم نشان در واسط کتفین او
چون خدیجه این خبر از او شنید
پاکی روح محمد را بدید
داد پاسخ مصطفای خویش را
خواستگار باوفای خویش را
محمد جواد شفیعیان